تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:38  توسط باران  | 

خدايا فراموشم نکن حتي اگر من فراموشت کردم

"یونس"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:41  توسط باران  | 

 بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است

" یونس"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:8  توسط باران  | 

خدا

هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم
به مشكلتان بگوييد: من يك خداي بزرگ دارم

باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 20:42  توسط باران  | 

جوک

۱ - دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي   از   آنها به ديگري گفت: پيشنهاد مي‏كنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!
۲ - به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!
۳- غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد!
۴ - از يه امريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني می پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟آمريکايي می‌گه: کوپن چيه؟ آفريقايي مي‌گه: گوشت چيه؟ ايرانيه مي‌گه: نظر چيه؟!
۵- غضنفر يه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي كه توي ابهر سر كوچه چراغي مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم.
"یونس"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:16  توسط باران  | 

آنکه می گذشت روزی
به شیشه کوبید و گفت
نسیم می گذرد تماشا کن
ببین حدیث دیگران که رفته از نظر
جای پای لحظه های رفته را تماشا کن
....
من نگاه کردم به شیشه های زمانه
هر آنچه می گذشت می دیدم
مسیر بود و راه بود و انسانها
شب بود و روز بود و من بودم
.....
پشت قاب خاکی دیروز
عکس من بود با کسی که دیگر نیست
می نوشتم به خط پاییزی
اسم من هم زمان دیگر نیست
"یونس"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:13  توسط باران  | 

اموخته ام:...

 
آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
 
آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .
 
آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
 
آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .
 
آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
 
آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
 
آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .
 
 
آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
 
آموخته ايم
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند
"یونس"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:9  توسط باران  | 

غصه ميخوردم کفش ندارم ، يکي را ديدم ، پا نداشت.

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:9  توسط باران  | 

فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد

كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم ...

باران
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:8  توسط باران  | 

دوخط موازي هرگز به هم نمي رسند مگرآنکه يکي ازآنها براي رسيدن به ديگري بشکند.

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:6  توسط باران  | 

یکرنگی

مرا به ميهماني چشمانت دعوت کن
و برايم گلداني بياور

مي خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند

هر گاه که...
پيچک سبز دلم

تمام خانه ام را گرفت
فرياد خواهم کرد!

نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:5  توسط باران  | 

راز عشق

 )راز عشق در اين است که در وجود يکديگر عاشق خدا باشيد ، تا همواره علي رغم همه ي اشتباهات ، تشنه رسيدن به کمال باشيد ، چرا که بشر همواره علي رغم موانع فراوان ، سعي مي کند ه سمت آرمان هاي جاودانه حرکت کند .

2 ) راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به نظرت مي رسد ، به نياز خودت براي بيان آن فکر نکني ، بلکه به علاقه ي ديگري به شنيدن آن فکر کني . اگر لازم بود ، حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را مي خواهي بگويي پيدا کند.

3 )راز عشق در اين است که هيچ کدام خود را معلم ديگري ندانيد . به عبارت ديگر از اين که مي توانيد از يکديگر ياد بگيريد ، سپاسگذار باشيد .

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:4  توسط باران  | 

نیایش

خدايا به من زيستني عطا كن
كه در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردني عطا كن
كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم

باران
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:4  توسط باران  | 

راز عشق

 )راز عشق در اين است که در وجود يکديگر عاشق خدا باشيد ، تا همواره علي رغم همه ي اشتباهات ، تشنه رسيدن به کمال باشيد ، چرا که بشر همواره علي رغم موانع فراوان ، سعي مي کند ه سمت آرمان هاي جاودانه حرکت کند .

2 ) راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به نظرت مي رسد ، به نياز خودت براي بيان آن فکر نکني ، بلکه به علاقه ي ديگري به شنيدن آن فکر کني . اگر لازم بود ، حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را مي خواهي بگويي پيدا کند.

3 )راز عشق در اين است که هيچ کدام خود را معلم ديگري ندانيد . به عبارت ديگر از اين که مي توانيد از يکديگر ياد بگيريد ، سپاسگذار باشيد .

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:2  توسط باران  | 

هرگز نمي تواني در حاليکه دستهايتان را در جيب خود فرو برده ايد از نردبان موفقيت بالا برويد.

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:59  توسط باران  | 

پروردگارا در كلبه ي فقيرانه ي خود چيزي دارم كه تودرتمام بارگه كبريايي خويش نداري و آن اين است كه من چون تو خدايي دارم وتو آن نداري

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:57  توسط باران  | 

عشق

زندگي زيباست نه در رويا ...... بوسه زيباست نه براي هوس ....... پرنده زيباست نه براي قفس ....... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط باران  | 

نیایش

خدايا تودوست مي داري كه من تورا دوست دارم با انكه بي نيازي از من.پس من چگونه دوست ندارم كه تو مرا دوست داري با اين همه نياز كه به تو دارم

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط باران  | 

بچه ها در ابتدا عاشق والدين خود هستند ، بزرگتر که مي شوند آنان را به محاکمه مي کشند و هنگامي که خود صاحب فرزند شدند والدين خود را مي بخشند .

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:17  توسط باران  | 

اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
 

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:6  توسط باران  | 

رحم

به آنها که در زمينند رحم کنيد تا آنکه در آسمانهاست به شما رحم نمايد!!

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:4  توسط باران  | 

حقیقت

مرگ از زندگي پرسيد :
" اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! "
زندگي لبخندي زد و گفت :
" دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري !! " ...

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:3  توسط باران  | 

یادها

آنهاي كه باتو خنديده اندممكن است تورا فراموش كنند

ولي آنهاي كه باتو گريه كرده اند هركز تورا از ياد نخواهند برد.

باران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:2  توسط باران  | 

توکل

روزی کوهنوردی به بالای کوهی در حال صعود بود که ناگهان پایش لیز خورد سرش به سنگی برخورد کرد و به دره ای پرتاب شد در حالی که بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بودبیهوش شده بود. وقتی که به هوش آمد متوجه شد که از طنابی که به خود بسته بوده آویزان است. هوا تاریک   شده بود و هیچ چیز قابل تشخیص نبود و کم کم سرما داشت به سراغش میامد. در این حال یاد خدا افتاد و از خدا خواست که به او کمک کند . ناگهان ندایی آمد که:« طنابت را پاره کن» . ولی او از ترس اینکه به ته دره پرتاب شود این کار را نکرد .

فردا  صبح گروهی که برای دیدن آن منطقه آمده بودند مردی را دیدند که در ارتفاع یک متری از زمین از طنابی آویزان است و از سرما یخ زده است

"یونس" 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:56  توسط باران  | 

الماس

 
شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند
.دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم
.همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
.شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست
"یونس"
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:44  توسط باران  | 

رفیق

تا هستم اي رفيق نداني که کيستم روزي سراغم اي که نيستم

باران

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:28  توسط باران  | 

love

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست
عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....
نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد.....

باران

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:19  توسط باران  | 

حقيقت همواره همان جايي است که ايمان هست."دکتر شريعتي"

ایمان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:14  توسط باران  | 

افراد ضعيف الاراده هميشه منتظر معجزات و وقايع خارق العاده هستند، افراد قوي الاراده ، خود خالق معجزات و وقايع خارق العاده هستند

باران
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 20:14  توسط باران  |